تبليغاتX
سرزمین رویاها...

سلام دوستان من

من دنیای رویاها را خیلی دوست دارم... دنیایی که همه ما آن را تجربه کرده ایم ... دنیایی که با بزرگ شدن  آن را بدست فراموشی سپرده ایم...

دنیایی که جدا است ، از زندگی روزمره ما ...

سرزمینی که در خیال ما وجود دارد و هر لحظه از کنارش عبور میکنیم و اهمیتی به آن نمیدهیم

شاید فکر میکنیم این سرزمین نسبتی با ما ندارد و ناشناخته است  ،  شاید از آن با عنوان غریبه یا غریب یاد میکنیم  ،  یا شاید اصلا از آن یاد نمی کنیم

همه ما کم و بیش در دررانی از زندگیمان ، خیال بافی داشته ایم و در تخیلات فوق العاده خود زندگی کرده ایم

من دوست ندارم که تخیلات خود را فراموش کنم و میخواهم آنها را در دفترچه خاطرات سبزم ثبت کنم ... البته منظورم یک دفترچه واقعی سبزرنگ نیست ، بلکه جای تخیلات زیبای من ، در درون قلبم است ، تا ابد...

چه کسی میداند این پیر قصه گو چه میگوید ؟

باید شما هم پیر تخیلات خود باشید تا سخن این زنده دل را با وجود ببینید

به امید روزگاری سبز و زسبا که همه با آرزوهای دست یافته شان دفتر عظیم زندگی را ورق بزنند...

نوشته شده در  شنبه بیست و سوم خرداد 1388  توسط قصه گوی پیر  |